8 دی 1388

شعور

خدا بنده هاش رو می شناسه.ما دو تا همسایه داریم که این بندگان خدا هر دو از جانبازان دفاع مقدس هستند. اوایل این دو با هم رابطه بسیار خوبی داشتند و مدام با هم رفت و آمد داشتند و ما رو دشمن حساب می کردند و تا میتونستند حال ما رو تو عالم همسایگی میگرفتند و به قول معروف برای همدیگه نوشابه باز می کردند. اما کار دنیا رو ببین ، امروز اونقدر با هم جنگ و دعوا دارند که رو در روی هم قرار گرفته و مدام هر کدومشون میان پیش من و کلی بد و بیراه از اون یکی تحویلم میدن. خدایا قربونت برم که خودت میدونی بنده هات چیکارن. و من میدونم که خودم هم از این قاعده مستثنی نیستم و درک و جنبه ام در همین حدی است که تو به من عطا فرمودی. در پی یادداشتی که قبلا نوشته بودم یک تجربه دیگه ، منتهی از نوع تلخش ، به سرنوشت و عمر من اضافه شد و اون هم این بود که در روز عاشورا تعدادی از هموطنان کشته شدند. پس هنوز یک جنگ جهانی و یک ( زبونم لال ) قحطی و یک انقلاب مونده تا جمع تجربیاتم تکمیل بشه و با خیال راحت یک مرگ پر از تجربه را تجربه کنم.(به امید روزی که همیشه صلح و آرامش بر دنیا حکمفرما بشه )

8 دی 1388 8:50 قֽظֽ