خدا بنده هاش رو می شناسه.ما دو تا همسایه داریم که این بندگان خدا هر دو از جانبازان دفاع مقدس هستند. اوایل این دو با هم رابطه بسیار خوبی داشتند و مدام با هم رفت و آمد داشتند و ما رو دشمن حساب می کردند و تا میتونستند حال ما رو تو عالم همسایگی میگرفتند و به قول معروف برای همدیگه نوشابه باز می کردند. اما کار دنیا رو ببین ، امروز اونقدر با هم جنگ و دعوا دارند که رو در روی هم قرار گرفته و مدام هر کدومشون میان پیش من و کلی بد و بیراه از اون یکی تحویلم میدن. خدایا قربونت برم که خودت میدونی بنده هات چیکارن. و من میدونم که خودم هم از این قاعده مستثنی نیستم و درک و جنبه ام در همین حدی است که تو به من عطا فرمودی. در پی یادداشتی که قبلا نوشته بودم یک تجربه دیگه ، منتهی از نوع تلخش ، به سرنوشت و عمر من اضافه شد و اون هم این بود که در روز عاشورا تعدادی از هموطنان کشته شدند. پس هنوز یک جنگ جهانی و یک ( زبونم لال ) قحطی و یک انقلاب مونده تا جمع تجربیاتم تکمیل بشه و با خیال راحت یک مرگ پر از تجربه را تجربه کنم.(به امید روزی که همیشه صلح و آرامش بر دنیا حکمفرما بشه )
8 دی 1388 8:50 قֽظֽ