16 آذر 1383

قربون مغز لبریزت برم عزیزم

albert.jpg
سلام.وای چقدر مغزش درد میکنه.آخه مغز اینقدر کم ظرفیت!.پس آلبرت چی باید بگه دیگه.قربون اون مغز خوشگلت برم که مثل یک کاسه پر شده و داره لبریز میشه.عزیز دلم پس من چیکارم.بیا مغزت رو پیش دل من بریز بیرون و خالی کن.یک بار دیگه به فکر آرزویی که کردی افتادم.کاشکی میشد.یعنی اگه میشد که مثلا الان یک سال دیگه بود و تو بیدار میشدی اون وقت یک کاری که خیلی دوست دارم انجام بدم رو تا اون موقع شاید با خیال راحت تری انجام میدادم.این کار اینقدر برای من با ارزش هست که مسیر زندگیم رو عوض میکنه.خدا خودش میدونه که من چی میگم.
خدا رحمت کنه آقای علیقلی رو.اون وقتی که تازه از بیمارستان اومده بود و مطلع شدم که سرتان داره رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.تا صبح داشتم فکر میکردم.چه مرد نازنینی بود.خدا رحمتش کنه.یادش بخیر،نوار فروشی و برنامه تهران 20 ،خیلی دلم غم داره براش.حتما براش یک فاتحه بخونید.

16 آذر 1383 11:41 بֽظֽ

Comments

Post a comment









Remember personal info?