سلام.
امروز نصب اسکلت پله داشتیم و از اونجائی که من خیلی دوست داشتم خودم این کار رو بکنم و به کلی ریزه کاریهاش رو یاد بگیرم خودم لباس کار پوشیدم و رفتم تو دل کارگاه.از بس این شمشیری پله رو با زنجیر با پائین کردم یک جای سالم تو دستم نمونده.اینقدر دستم میسوزه که حد نداره.
-دلم برای جسین پناهی سوخت.
-فردا تولد داداشمه.کادو چی بخرم.
خدا کنه فردا مشاور بیاد و حرفم رو قبول کنه.حق نذر یادم نمیره.
خدا کنه آدمای حرّاف به اشتباه خود پی ببرند.
خدا کنه راه تهران – کرج یک کمی کوتاه تر بشه تا من یک کمی صبح ها بیشتر بخوابم.
نمیدونم بالاخره تکلیف چی میشه و من کی از این بلاتکلیفی راحت میشم.
و بالاخره اینکه دلم برای همه دوستان وبلاگیم تنگ شده و از اینکه که خیلی دیر به دیر بهشون سر میزنم خیلی شرمنده ام و امیدوارم این رو به حساب خستگی بیش از حد کار بگذارند و پوزش منو بپذیرند.
شرح عکس:مذاکره پشت درهای بسته آقای رئیس جمهور و دختر شایسته سال